ابن المقفع ( مترجم : منشي )
161
كليله و دمنه ( فارسي )
از قعر آب بفراز ميآرد ، و مرغ را از اوج [ 1 ] هوا بحضيض ميكشد ؛ چنان كه نادان را غلبه مىكند ميان دانا و مطالب او حايل ميگردد . موش اين فصول بشنود ، و زود در بريدن بندها ايستاد كه مطوّقة بدان بسته بود . گفت : نخست از آن ياران گشاى . موش بدين سخن التفات ننمود . گفت : اى دوست ، ابتدا از بريدن بند اصحاب أوليتر . گفت : اين حديث را مكرّر ميكني ، مگر ترا بنفس خويش حاجت نميباشد . و آن را بر خود حقّي نميشناسي ؟ گفت : مرا بدين ملامت نبايد كرد ، كه من رياست اين كبوتران تكفّل كردهام ، و ايشان را از آن روى بر من حقّي واجب شده است ، و چون ايشان حقوق مرا بطاعت و مناصحت بگزاردند ، و بمعونت و مظاهرت ايشان از دست صيّاد بجستم ، مرا نيز از عهدهء لوازم رياست بيرون بايد آمد ، و مواجب [ 2 ] سيادت را بأدا رسانيد . و ميترسم كه اگر از گشادن عقدهاى من آغاز كني ملول شوي و بعضي ازيشان دربند بمانند ، و چون من بسته باشم اگر چه ملالت بكمال رسيده باشد اهمال جانب من جايز نشمري ، و از ضمير بدان رخصت نيابي ؛ و نيز در هنگام بلا شركت بودهست در وقت فراغ موافقت أوليتر ، و إلّا طاعنان مجال وقيعت [ 3 ] يابند . و إنّ أولى البرايا أن تواسيه * عند السّرور لمن واساك في الحزن إنّ الكرام إذا ما أسهلوا ذكروا * من كان يألفهم في المنزل الخشن [ 4 ] موش گفت : عادت اهل مكرمت اينست ، و عقيدت أرباب مودّت بدين خصلت پسنديده و سيرت ستوده در موالات تو صافيتر گردد ، و ثقت دوستان بكرم عهد تو بيفزايد . وانگاه بجدّ و رغبت بندهاى ايشان تمام ببريد ، و مطوّقه و يارانش مطلق و ايمن باز گشتند .
--> [ 1 ] . ( 1 ) اوج بلندترين نقطه ، و حضيض پستترين و نزديكترين به زمين . [ 2 ] . ( 9 ) مواجب وظايف و اعمالي كه بر شخص واجب باشد مبادرت به آنها . مفردش : موجب . مواجب بمعني حقوق و مستمرّي از اين صيغه گرفته شده است . [ 3 ] . ( 13 ) وقيعت غيبت كردن ، ملامت و عيب جوئي كه پشت سر كسي كنند ؛ سرزنش كردن . [ 4 ] . ( 14 ) و إنّ أولى . . . بدرستي كه سزاوارترين آفريدگان باينكه تو او را همچون خويش كني در هنگام شادي خود آن كس است كه در هنگام اندوه تو او ترا با خويشتن برابري داد ؛ بدرستي كه كريمان و نكوكاران در آن وقت كه به زمين نرم ( و راه هموار ) رسند به ياد آوردند آن كس را كه خو ميكرد ( و همدمي ميكرد ) با ايشان در جاى درشت و منزل سخت .